آیا باور ما از دینمان همان حقیقت دین است
آیا دین را به معنای واقعی درک کرده ایم
زمانی که در یکی از مناطق محروم تدریس می کردم با انبوهی از سوالات عجیب دانش آموزان کم سن و سال و معصومی روبرو می شدم که در عین سادگی هر انچه را که از به اصطلاح بزرگتر های اهل دین می شنیدند باور می کردند
خانووم - خانووم جلسه ایمون میگه آدمی که چادر سرش نکنه رو از موهاش می گیرن و می برن تو جهنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خانووم یعنی ما اگه با پسر داییمون دست بدیم گناه داره آخه غریبه که نیست به ما گفتن فامیل اشکال نداره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خانووم حاج آقای گفته اگه یه لغتم تو نماز غلط بگی یا یک دیقه حواست پرت شه خدا قبول نمیکنه خب ما هم که دست خودمون نیست نمی تونیم برای همین نماز نمی خونیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خانوم میگن آدم اگه نمازم نخونه خدا می بخشه باید دل آدم پاک باشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نمیدانم تصحیح شنیده های آنها و پاسخ به سوالاتشان چقدر می توانست بر تصویر ذهنی نادرست و باورهای غلطی که بر روی لوح پاک و تاثیر پذیر قلب و ذهنشان نقش بسته بود تغییر ایجاد کند
متاسفانه بر اساس نتایج تحقیقات اخیر در زمینه آسیب شناسی دینی تحجر
و اصلاح و نو آوری های بی مورد بیش از هر چیز به ظاهر دین در نظر خودمان و دیگران آسیب رسانده
محدودیتهایی کورکورانه بیش از حدودی که خداوند معین فرموده و کج اندیشی و برداشت نادرست از بسیاری احکام موجب دین زدگی بسیاری از نسل جدید گردیده
همینطور بدعت گذاریهای بی مورد و نوآوریهای نا به جا نیز باور دینی را دستخوش تغییر و تحولی نادرست نموده
امام باقر (ع):
((لا تکرهوا عباده ا... الی عبادا...))
بندگان خدا را در عبادت خداوند مجبور ننمایید.
حکایت:
اسلام دین اعتدال است. دو همسایه که یکی از مسلمانان و دیگری نصرانی بود گاهی با هم راجع به اسلام سخن می گفتند. مسلمان که مرد عابد و متدینی بود، آن قدر از اسلام توصیف و تعریف کرد که همسایه ی نصرانی اش به اسلام متمایل شد و قبول اسلام کرد.
شب فرا رسید. هنگام سحر بود که نصرانی تازه مسلمان، دید در خانه اش را می کوبند. متحیر و نگران پرسید: ((کیستی؟!)) از پشت در، صدا بلند شد: ((من، فلان شخصم))
و خودش را معرفی کرد.
- در این وقت شب چه کار داری؟!
- زود وضو بگیر و جامه ات را بپوش که برویم مسجد برای نماز!
تازه مسلمان، برای اولین بار در عمر خویش وضو گرفت و به دنبال رفیق مسلمانش روانه ی مسجد شد. هنوز تا طلوع صبح خیلی باقی بود. آن قدر نماز خواندند تا سپیده دمید و موقع نماز صبح رسید. نماز صبح را خواندند و مشغول دعا بودند که هوا کاملاً روشن شد. تازه مسلمان حرکت که برود، رفیقش گفت: ((کجا می روی؟!))
- می خواهم برگردم به خانه ام، فریضه ی صبح را که خواندیم دیگر کاری نداریم.
- مدت کمی صبر کن و تعقیب نماز را بخوان تا خورشید طلوع کند.
تازه مسلمان نشست و آن قدر ذکر خدا کرد تا خورشید دمید. آنگاه برخاست که برود. رفیق مسلمانش قرآنی به او داد و گفت: ((فعلا مشغول تلاوت قرآن باش تا خورشید بالا بیاید، من توصیه می کنم که امروز نیت روزه کن، نمی دانی روزه چقدر ثواب و فضیلت دارد؟!))
کم کم نزدیک ظهر شد. گفت: ((صبر کن چیزی به ظهر نمانده، نماز ظهر را در مسجد بخوان.)) نماز ظهر خوانده شد. به او گفت: ((صبر کن، طولی نمی کشد وقت فضیلت نماز عصر می رسد، آن را هم در وقت فضیلتش بخوانیم.))
بعد از خواندن نماز عصر گفت: ((چیزی از روز نمانده!))
و به این ترتیب، او را نگه داشت تا وقت نماز مغرب فرا رسید. تازه مسلمان، بعد از نماز مغرب حرکت کرد که برود افطار کند، اما رفیق مسلمانش گفت: ((یک نماز بیشتر باقی نمانده و آن نماز عشاء است، صبر کن!!!!))
حدود یک ساعت از شب گذشت. نماز عشاء هم خوانده شد و تازه مسلمان حرکت کرد و رفت. شب دوم هنگام سحر بود که باز صدای در را شنید که می کوبند. پرسید ((کیستی؟))
- من فلان شخص همسایه ات هستم، وضو بگیر و جامه ات را بپوش که به اتفاق به مسجد برویم.
- من همان دیشب که از مسجد برگشتم، از دین استعفا کردم!!!!!
برو یک آدم بیکار پیدا کن که بتواند وقت خود را در مسجد بگذراند، من آدمی فقیر و عیالمندم که باید دنبال کار و کسب روزی بروم!
اسلام به ذات خود ندارد عیبی هر عیب که هست از مسلمانی ماست
+ نوشته شده توسط معلم در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 و ساعت
18:37 |